غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
583
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
؟ ؟ ؟ رير اعلى شتافته لب بشكايت امير خان بگشايد و شمهء از خرابى ولايات خراسان عرض فرمايد و امير خان ازينمعنى انديشمند شده گرفتن و كشتن آنحضرت را با خود مخمر گردانيد از نوادر وقايع آنكه در شب سهشنبه ششم ماه رجب آن سيد حسينىنسب در عالم رؤيا مشاهده نمود كه در كوچهء سرگردان شده و بهرطرف كه توجه مينمايد راه نمىيابد در آن اثنا حضرت خير البرايا عليه و آله من الصلاة انماها و من التحيات ازكها بنظرش درآمد كه ميفرمايد اگر ميخواهى ازين سرگردانى نجات يا بى نزد ما آى و امير محمد بدانجانب روان گشته بيدار شد و صباح اينواقعه را ببعضى از نزديكان درميان نهاده همدران مجلس يكى از محرمان آن سيد ستودهصفات گفت كه من نيز دوش در خواب ديدم كه پدر شما اسبى يوز آورده و شما را سوار ساخته همراه خويش برد و بدين جهة دغدغهء تمام بر ضمير منير زبدهء اولاد خير الانام راه يافته آن روز نشد و حال آنكه امير خان با ملازمان خود قرار داده بود كه هرگاه امير محمد بباغ شهر درآيد آنحضرت را بىاختيار ساخته بقلعه اختيار الدين برند و چون دو سه ساعت از روز بگذشت و امير غياث الدين محمد در باغ پيدا نگشت امير خان پير احمد بيك و قاسم مهردار و اسحق بيك را با جمعى كثير از خواص خود بدولتخانه آن يگانه زمانه فرستاد تا او را گرفته بقلعه اختيار الدين بردند و همان ساعت منازل آنحضرت و متعلقان و ملازمان و مصاحبانش غارت يافته نكاهت آنحالت ببعضى از همسايگان ايشان نيز سرايت نمود و امير زين الدين على و زمرهء ديگر از اصحاب آنقدوهء اولو الالباب مؤاخذ و مقيد گشتند و طوفان بلا در آن روز بمرتبهء بالا گرفت كه هركس از نوكران امير خان در هرجا گمان برد كه چيزى از امتعهء دنيويه بحصول مىپيوندد ببهانه آنكه جهات امير محمد درين منزلست بدانجا درآمده دست بنهب و تاراج برآوردند و اين صورت بعرض امير خان رسيده خواجه عليجان با جمعى از ملازمان سوار ساخت تا گرد شهر برآيند و بتسكين آن فتنه قيام نمايند القصه امير غياث الدين محمد آن روز و آنشب در قلعه اختيار الدين محبوس بوده اين بيت را در سلك نظم كشيد و بر رقعه نوشته نزد امير خان روان گردانيد بيت بتيغ ظلم مرا ميكشى و خواهى ديد * كه عاقبت چكند با تو خون ناحق من اما هيچ فايده بر آن مترتب نگشت و امير خان از غايت قساوت قلب از سر خون آنحضرت درنگذشت صباح روز ديگر قدوهء اولاد خير البشر يعنى عاليجاه نقابت منقبت هدايت مرتبت امير جمال الحق و الحقيقة و الدين عطاء اللّه سلمه اللّه و ابقاه نزد امير خان رفته التماس مخلص امير محمد فرمود و امير خان سخن آن قدوهء سادات زمن را بسمع قبول نشنود و با خواص خويش مشورت كرده جازم شد كه بصرصر بيداد شمع شبستان ولايت را منطقى سازد و بدست تعدى يوسف مصر هدايت را از اوج جاه بچاه هلاك اندازد هرچند كه جسد روزگار از ظهور اين فتنه ميلرزيد و رخسار خورشيد از نهيب اين آشوب زرد ميگرديد اما امير خان بتخيلات نفسانى و تحويلات شيطانى همان روز كه چهارشنبه هفتم رجب بود بوقت نصف النهار قاسم مهردار